close
دانلود فیلم
داستان
صفحه اصلی
عضویت
ورود کاربران
تماس با ما
نیاز به اعضا برای انجمن

سمت های زیر به کاربران داده می شود 

مدیر کل انجمن : admin

معاون: برای معاون شدن باید روزانه ده تا بیست پست با قید لینک منبع  در انجمن بگذارید.

پلیس انجمن: برای پلیس شدن در انجمن  باید روزانه ده پست با قید لینک منبع  در انجمن بگذارید.

نویسنده انجمن:  هرنویسندی که روزانه پست های خوب در انجمن قرار دهد و باقید لینک منبغ مبلغی رابه عنوان پورسانت دریافت میکند.به شرطی که مطالب را کپی نکند

کاربر ویژه:برای این سمت هم فقط در خواست دهید 

مشخصات زیر را در نظر دادن بدهید: 

نام و نام خانوادگی +سن +ایمیل +جنسیت + اگر ایمیل ندارید آدرس وبلاگ یا وبسایت یا در آخر به وبلاگ هر دوروز یکبار سربزنید چون پاسخ شما هرچه سریعتر جواب داده میشود

تایید شدن سمت مورد نظر شما به ایمیل شما ارسال میشود.  ******قبل از ارسال نظر حتما در سایت عضو شوید ***ما نیازمند مدیر و نویستده در سایت و انجمن و یا هر عنوانی هستیم.  

عضویت

نظرسنجی
نظرتان در رابطه با این وبسایت چیست؟




لینک دوستان
سرگرمی،خنده،طنز،فان
فقط تفریح و دانلود
فروشگاه اینترنتی صداقت
رایگان رایگان رایگان . . . مجانی مجانی
ناجـــــی | آخرالزمان و شیطان پرستی
هرچی که م اینجاهست امامحرمانه
بهشت گ تنها برای تو می نویسم
تبادل لینک رایگان , تبادل لینک اتوماتیک
مرکزفروش - فروشگاه اینترنتی برتر
بازیهای کامپیوتری و بازیهای موبایل
زندگی را هرطور نگاه کنی زیباست!
آگهی رایگان,درج آگهی اینترنتی
تنهاترين تنها شوم باز خدا هست
به تکرار های بی تو بودن قسم
اگر میخواهید یک میلیون بازدید
آبجی بزرگه وداداشی کوچیکه
شـ ــب بــ ــی ســ ــــتــ ــاره
افزایش ترافیک سایت و وبلاگ
✿پــــــر از خــ ـــ ـالــــــے ✿
شادباش...دنیا دو روزه....
ღღبرگ های خشکیدهღღ
ღ قـ ـلــب سـ ـنـ ـگـ ـے ღ
#"#بهشت روی زمین#"#
سایت خــــــــــفـــــــــــن
LOOOOOOOOOOOVELI
LOOOOOOOOOOOOVE
کلبه ی صفای دل عسل
๑۩۞۩๑ گفتگو ๑۩۞۩๑
پارس سی ام اس
تبادل لینک رایگان
سانتافه زندگی موفق
فـ ـریـ ـاد بـ ـ ے صـ ـدا
بـــــــــــرای مـــــــا
زیر باران دوستی
خرید عینک آفتابی
خرید عینک آفتابی
تنهایی پر هیاهو
تبلیغات رایگان
ღ❤ღMahlaღ❤ღ
ღخیال قشنگღ
دل شکسته من
دنیای عاشقها
الماس درخشان
ساعت مچی
مزاحم کوچولو
س مثل ساده
میراج سکوت
تا رهایی...
ساعت مچی
هیچ و پوچ
فریاد عشق
باران عشق
باران غم
رویای زیبا
آدم برفی
بخوان مرا
سپیده دم
تمشك
ثانیه ها.......
as2f
نماز
نادیا
آخرین مطالب ارسال شده
گرافیست ارسال لینک
به سایت پسران بهشت خوش آمدید







آخرین ارسال های انجمن

عنوان پاسخ بازديد آخرين ارسال
نسخه جدید مرورگر فایرفاکس 0 145 admin
حقه خطرناک یک هکر برای از کار انداختن کنسول‌های بازی ایکس باکس 0 23 admin
روشی برای طول عمر لب تاپ 0 25 admin
درآمد سرگرمی های موبایل تا سال ۲۰۱۶ به ۶۵ میلیارد دلار 0 23 admin
اپلیکیشن ویندوز فون Drive+ برای تمام گوشیهای مجهز به ویندوز فون ۸ 0 26 admin
اسمارتفون HTC One یکی از زیباترین اسمارتفون های سال ۲۰۱۳ است 0 21 admin
یک اسمارتفون اندرویدی سطح پایین 0 22 admin
آیفون ۶ نمایشگر انعطاف پذیر دارد؟ 0 25 admin
شرکت چینی در حال کار کردن روی گوشی هوشمندی موسوم به Ascend P7 است 0 27 admin
گوشی هوشمند Normandy نوکیا 0 30 admin
وصله‌های تازه برای برنامه‌های فلش و شاک‌ویو 0 427 admin
سوءاستفاده هکرها از خبر استعفای پاپ 0 310 admin
ینگ نسبت به گوگل محصول بهتری است 0 300 admin
غول‌های مخابراتی و گوگل در صدر لابی‌گرهای آمریکا 0 306 admin
تولید حجم بالایی از انواع داده تازه‌ترین چالش برای شرکت ها 0 294 admin
تهدید حریم شخصی مهم‌ترین چالش برای اقتصاد الکترونیک 0 287 admin
شبکه بوت نت ۸ میلیون رایانه راآلوده کرد 0 294 admin
پسر بچه ۱۱ ساله حساب هزاران همبازی خود رو هک کرد 0 299 admin
سترسی هکرها به ایمیل و عکس‌ های بوش 0 305 admin
۴۰ هزار شرکت‌ اروپایی موظف به گزارش دادن جرائم سایبری 0 307 admin

نوشته شده در : دوشنبه 26 خرداد 1393 |نویسنده : احسان مرادی

از خداوند پرسيدند
.
خدايا چه چيز بشر تورا نارحت مى كند.؟
.
خداوند فرمودند:
.
هر وقت بنده اي با من سخن مى گويد
.
چنان به حرفهاى او گوش مي كنم
.
كه گوئى بنده ي ديگرى ندارم
.
ولي او چنان سخن مى گويند
.
كه انگار..
.
من خداي همه هستم جز او....!!!



درباره : داستان ,

بازدید : 7
نظرات ()
نوشته شده در : جمعه 23 خرداد 1393 |نویسنده : احسان مرادی

پس از اَفرینش اَدم خدا گفت به او: نازنینم اَدم....

با تو رازی دارم !..

اندکی پیشتر اَی ..

اَدم اَرام و نجیب ، اَمد پیش !!.

... زیر چشمی به خدا می نگریست !..

محو لبخند غم آلود خدا ! .. دلش انگار گریست .

نازنینم اَدم!!. قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید !!!..

یاد من باش ... که بس تنهایم !!.

بغض آدم ترکید ، .. گونه هایش لرزید !!

به خدا گفت :

من به اندازه ی ....

من به اندازه ی گلهای بهشت .....نه ...

به اندازه عرش ..نه ....نه

من به اندازه ی تنهاییت ، ای هستی من ، .. دوستدارت هستم !!

اَدم ،.. کوله اش را بر داشت

خسته و سخت قدم بر می داشت !...

راهی ظلمت پر شور زمین ..

طفلکی بنده غمگین اَدم!..

در میان لحظه ی جانکاه ، هبوط ...

زیر لبهای خدا باز شنید ،...

نازنینم اَدم !... نه به اندازه ی تنهایی من ...

نه به اندازه ی عرش... نه به اندازه ی گلهای بهشت !...

که به اندازه یک دانه گندم ، تو فقط یادم باش !!!

نازنینم اَدم .... نبری از یادم ...


درباره : داستان ,

بازدید : 9
نظرات ()
نوشته شده در : پنجشنبه 05 دي 1392 |نویسنده : احسان مرادی

ساده باش ؛
اما ساده قضاوت نکن نیمه ی پنهان آدم ها را !
ساده زندگی کن ؛
اما ساده عبور نکن از دنیایی که تنها یکبار تجربه اش می کنی !
ساده لبخند بزن ؛
اما ساده نخند به کسی که عمق معنایش را نمی فهمی !
ساده بازگرد ؛
اما هرگز برنگرد به دنیای او که به زخم زدنت عادت کرده

(حتی اگر شاهرگ حیاتت را در دستانش یافتی)
و


به یاد داشته باش :


هیچکس ارزش زانو زدن و

شکسته شدن ارزش هایت را ندارد …

"گاهی خودت را زندگی کن".‬




درباره : داستان ,

بازدید : 9
نظرات ()
نوشته شده در : چهارشنبه 04 دي 1392 |نویسنده : احسان مرادی

يك دختر خانم زيبا خطاب به رئيس شركت امريكائي ج پ مورگان نامه‌اي بدين مضمون نوشته است:

نامه دختر زیبای 24 ساله و پاسخ رئیس ثروتمند

 

مي‌خواهم در آنچه اينجا مي‌گويم صادق باشم. من 24 سال دارم. جوان و بسيار زيبا، خوش‌اندام، خوش هیکل، خوش بیان، دارای تحصیلات آکادمیک و مسلط به چند زبان دنیا هستم.

 


 آرزو دارم با مردي با درآمد سالانه 500 هزار دلار يا بيشتر ازدواج كنم. شايد تصور كنيد كه سطح توقع من بالاست، اما حتي درآمد سالانه يك ميليون دلار در نيويورك هم به طبقه متوسط تعلق دارد.
چه برسد به 500 هزار دلار. خواست من چندان زياد نيست. آیا مردی با درآمد سالانه 500 هزار دلاري وجود دارد؟
آيا شما خودتان ازدواج كرده‌ايد؟ سئوال من اين است كه چه كنم تا با اشخاص ثروتمندي مثل شما ازدواج كنم؟

 

    چند سئوال ساده دارم:
1- پاتوق جوانان مجرد و پولدار كجاست؟
2- چه گروه سني از مردان به كار من مي‌آيند؟
 3- معيارهاي شما براي انتخاب زن كدامند؟
    امضا، خانم زيبا و خوش آندام
 
    

 



درباره : داستان ,

بازدید : 9
نظرات () ♠♠ ادامهـ مطلبـ … ♠♠
نوشته شده در : سه شنبه 03 دي 1392 |نویسنده : احسان مرادی

حکــــم اعــدام بود ...

اعدامـی لـحظه ای مـکث کـرد و بــوسه ای بر طنـاب دار زد

دادســتان گفت :

صـــبر کنید آقــای زنــــدانــی این چــــه کـــاریست ؟!

زنــدانی خـــنده ای کــرد و گفت :

بیچـــاره طـــناب نــمیزاره زمـــین بیفتم

ولی آدم ها بدجـــور زمــینــم زدن !



درباره : داستان ,

بازدید : 5
نظرات ()
نوشته شده در : یکشنبه 01 دي 1392 |نویسنده : احسان مرادی

هنگام روز
كجا می روی
در خانه بمان
غمگینم
گیلاس ها بر درختان نشسته اند
پرنده از تنهایی
پر نمی زند
هراس دارد
من
همواره در روز
زخم قلبم را به تو
نشان می دهم
در خانه بمان
آوازها
از خانه دور است
یك ستاره
هنوز در آسمان
مانده است
شب می شود
گلهای سرخ
در شب
در باغچه دیده نمی شوند
در باغچه یادبود تو است
كنار این بوته های گل سرخ
می خواستی بمیری
مردی
به تو بانگ زدیم
تو را صدا كردیم
تو مرده بودی
یار من
لحظه ای در بهشت
دوام آور
شب تمام می شود
كلید خانه را
گم كرده بودیم
در كوچه ماندیم
در كنار خانه
علف ها روییده بود
اما چه سود
سایه نداشتند
زاده شدم
كه لباس نو بپوشم
جمعه ها تعطیل باشد
در تابستان
آب سرد بنوشم
عشق را باور كنم
كلمات مرا به ستوه نمی آورد
انگشتانم
در میان برگهای درختان
تسلیم روز می شوم
لباسها بر تنم
كهنه است
من
در تابستان آب گرم
می نوشم
هنوز تشنه ام



درباره : داستان ,

بازدید : 7
نظرات ()
نوشته شده در : جمعه 22 آذر 1392 |نویسنده : احسان مرادی

روی یه تخته سنگی نوشته شده بود :اگه جوانی عاشق شد چه کند؟

منم زیر اون نوشتم باید صبر کند....

برای بار دوم از آنجا رد شدم زیر نوشته ی من کسی نوشته بود :

اگر صبر نداشت چه کند؟

من یاد غوره هایی افتادم که از صبر حلوا نشده بود ...

با بی میلی و بی حوصلگی نوشتم بمیرد بهتر است...

برای بار سوم که از آنجا عبور میکردم انتضار داشتم زیر نوشته ی من نوشته ای باشد ...

اما جوانی را مرده یافتم.....




درباره : داستان ,

بازدید : 7
نظرات ()
نوشته شده در : پنجشنبه 21 آذر 1392 |نویسنده : احسان مرادی

سخته.....
سخته درد داره.....

ساعت یک شب وسط کلی لوس بازی عاشقونه

هزار تا مدل قربون صدقه از ته دل

یه اس ام اس بهش میدی با این مضمون((عاشقتم))

یه دقیقه

دو دقیقه

......دقیقه ها پشت هم میگذره و تو منتظری

اونم بهت میگه((من بیشتر))

اخه قبل این که شبا باهاش حرف نزنی،خوابت نمیبره

بهش زنگ میزنی.......داغون میشی،خورد میشی،میمیری،قلبت درد میاد

فقط با شنیدن این صدا:

((مشترک مورد نظر مشغول است))



درباره : داستان ,

بازدید : 7
نظرات ()
نوشته شده در : پنجشنبه 21 آذر 1392 |نویسنده : احسان مرادی

یادته بهم گفتی:دوست دارم

سرمو پایین انداختمو گفتم:نظر لطفته...

سرمو بالا اووردی و تو چشام نگاه کردی و گفتی؟نظرلطفم نیس نظر دلمه!

تکرار اون کلمات نافذ و اون جمله که هیچ وقت واسم تکرار نمیشد باعث شد دلم مثل صاحب نظر بشه و منو مجبور کنه بهتد بگم :دوست دارم...!

مگه نگفته بودی دوست دارم؟ مگه دوست نداشتم؟ پس چرا تنهام واغوش من با یادته؟

یکی از ما دوتا دروغ می گفتیم...

ولی هنوز...

همون قدر برام عزیزی ک نمیتونم تهمت اون دوروغگویی رو ب تو بزنم.

اره من دروغ گفتم!دروغی به وسعت تمامی بی تو موندن من دوست نداشتم...!

من دیوونه وار عاشقت بودم!!!



درباره : داستان ,

بازدید : 5
نظرات ()
نوشته شده در : شنبه 03 فروردين 1392 |نویسنده : احسان مرادی

ناگفته‌ها يي از تاريكي شب :

آسمانها ثابت نیستند و پیوسته گسترش می‌یابند و پرتوهای ستارگان هر لحظه وارد فضایی وسیعتر می‌شوند. پس چگونه می‌توان حوضی را که مرتبا حجمش افزایش می‌یابد پر از آب کرد؟

حتی اگه آسمانها ثابت بودند، ستارگان آنقدر نور نداشتند که طی 15 میلیارد سال ، نور آسمان را به هنگام شب ، در حد قابل توجهی افزایش دهند.

هر چه مسافت کهکشانها از یکدیگر دورتر شود، روشنایی نیز با دشواری بیشتری به ما می‌رسد و نور نیروی خود را از دست می‌دهد و به سمت قرمز متمایل می‌شود و به این ترتیب نیروی روشن کننده در دایره افق کاهش می‌یابد.



درباره : داستان ,

بازدید : 47
نظرات ()
نوشته شده در : شنبه 03 فروردين 1392 |نویسنده : احسان مرادی

به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند.

به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.

من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید.

حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن ..



درباره : ادبیات , داستان ,

بازدید : 75
نظرات ()
نوشته شده در : سه شنبه 01 فروردين 1391 |نویسنده : احسان مرادی

فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد.
روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه انگوری به او داد و گفت: اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن.
فرعون یک روز از او فرصت گرفت. شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای بیندیشد و همچنان عاجز مانده بود که ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا در آورد.
فرعون پرسید کیستی؟ ناگهان دید که شیطان وارد شد.
شیطان گفت: خاک بر سر خدایی که نمیداند پشت در کیست. سپس وردی بر خوشه انگور خواند و خوشه انگور طلا شد!
بعد خطاب به فرعون گفت: من با این همه توانایی لیاقت بندگی خدا را نداشتم آنوقت تو با این همه حقارت ادعای خدایی می کنی؟
پس شیطان عازم رفتن شد که فرعون گفت: چرا انسان را سجده نکردی تا از درگاه خدا رانده شدی؟
شیطان پاسخ داد: زیرا میدانستم که از نسل او همانند تو به وجود می آید.



درباره : داستان ,

بازدید : 45
نظرات ()
نوشته شده در : جمعه 18 اسفند 1391 |نویسنده : fateme75

استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد

می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند

می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟

شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه آرامش و

خونسردیمان را از دست می‌دهیم.

استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است؛ اما

چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان

با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد

می‌زنیم؟

 

شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند اما پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را

راضى نکرد. سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست

یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد. آن‌ها

براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند؛ هر چه میزان

عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن‌ها باید

صدایشان را بلندتر کنند.

سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه

اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم

صحبت می‌کنند چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله

قلب‌هایشان بسیار کم است.

استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه

اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در

گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود.

سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه

می‌کنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها

باقى نمانده باشد



درباره : داستان ,

بازدید : 45
نظرات ()
نوشته شده در : جمعه 18 اسفند 1391 |نویسنده : fateme75

یک زوج انگلیسی در اوایل 60 سالگی، در یک رستوران کوچیک رمانتیک

سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.

ناگهان یک پری کوچولوِ قشنگ سر میزشون ظاهر شد و گفت:چون

شما زوجی اینچنین مثال زدنی هستین و درتمام این مدت به هم

وفادارموندین ،


هر کدومتون می تونین یک آرزو بکنین.


خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من می خوام به همراه همسر عزیزم،

دور دنیا سفر کنم.


پری چوب جادووییش رو تکون داد و ...اجی مجی لا ترجی


دو تا بلیط برای خطوط مسافربری جدید و شیک QM2در دستش ظاهر

شد.

حالا نوبت آقا بود، چند لحظه با خودش فکر کرد و گفت:


باید یه جوری از شر زن پیرم خلاص بشم باید یه دختر خوشگل گیرم بیاد

 

و بعد با کمال پر رویی گفت : خب، این خیلی رمانتیکه ولی چنین

 

موقعیتی فقط یک بار در زندگی آدم اتفاق می افته ، بنابر این، خیلی

 

متاسفم عزیزم ولی آرزوی من اینه که همسری 30 سال جوانتر از خودم

داشته باشم.


خانم و پری واقعا نا امید شده بودن ولی آرزو، آرزوه دیگه



پری چوب جادوییش و چرخوند و.........



اجی مجی لا ترجی



و آقا 92 ساله شد!


خانمش تا چشمش به صورت پر از چروک و دستان لرزان همسر پیرش

افتاد از جاش بلافاصله بلند شد و گفت تو دیگه همسر من نیستی

پیرمرد !!

مرد با چشمانی گریان بدنبال همسرش با پشتی خمیده می دوید و می

گفت : من عاشقتم !!! حتما پیرمرد این جمله حکیم ارد بزرگ رو نشنیده

بود که : مردی که همسرش را به درشتی بیرون می کند ، به اشک به

دنبالش خواهد دوید .

 



درباره : داستان ,

بازدید : 31
نظرات ()
نوشته شده در : جمعه 18 اسفند 1391 |نویسنده : fateme75

صدای زنگ تلفن - دخترک گوشی رو بر میداره - سلام . کیه؟

- سلام دختر خوشگلم منم بابایی! مامانی خونه است؟ گوشی رو بده بهش!

- نمیشه!

- چرا؟

- چون با عمو حسن رفتن تو اطاق خواب طبقه بالا در رو هم رو خودشون بستن!

.

.

.

سکوت

.

.

.

عمو حسن نداریم!

- چرا داریم. الآن پهلو مامانه.

- ببین عزیزم. اینکاری که میگم بکن. برو بزن به در و بگو بابا اومده خونه!

- چشم بابا!

.

.

.

.

.

.

چند دقیقه بعد

.

.

.

- بابا جون گفتم.

- خوب چی شد؟

- هیچی. همینکه گفتم یهو صدای جیغ مامانم اومد بعد با عجله از اطاق اومد بیرون همینطور
که از پله ها میدوید هول شد پاش سر خورد با کله اومد پایین. نمیدونم چرا تکون نمیخوره
دیگه؟

- خوب عمو حسن چی؟

- عمو حسن از پنجره پرید توی استخر. ولی پریروز آب استخر رو خودت خالی کرده بودی یک
صدای بامزه ای داد نگو! هنوز همون طور خوابیده!

- استخر؟ کدوم استخر؟ ببینم اینجا منزل **** نیست؟

- نه!

- ببخشین مثل اینکه اشتباه گرفتم

 

 



درباره : داستان ,

بازدید : 39
نظرات ()
نوشته شده در : جمعه 18 اسفند 1391 |نویسنده : fateme75

تعدادی مرد در رخت کن یک باشگاه گلف هستن...موبایل یکی از اونا زنگ میزنه...مردی

گوشی رو بر میداره و روی اسپیکر میذاره و شروع به صحبت میکنه...همه ساکت میشن

و به گفت و گوی اون با طرف مقابل گوش میدن

مرد:بله بفرمایید...

زن:سلام عزیزم باشگاهی؟

مرد:سلام بله باشگاهم...

زن:من الان توی فروشگاهم یه کت چرمی خیلی شیک دیدم فقط هزار دلاره میشه بخرم؟

مرد:آره اگه خیلی خوشت اومده بخر...

زن:میدونی از کنار نمایشگاه ماشین که رد میشدم دیدم اون مرسدس بنزی که خیلی

دوست داشتم رو واسه فروش آوردن خیلی دلم میخواد یکی ازونا رو داشته باشم...

مرد:چنده؟

زن:شصت هزار دلار

مرد:باشه اما با قیمتی که داره باید مطمئن باشی همه چیزش رو به راهه...

زن:آخ مرسی...یه چیز دیگه هم مونده...هون خونه ای که پارسال ازش خوشم میومد

هم واسه فروش گذاشتن نهصد و پنجاه دلاره...

مرد:خب برو بگو نهصد هزار تا اگه میدن بخرش...

زن:وااای مرسی باشه...بعدآ میبینمت خیلی دوست دارم.

مرد:باشه...خدافظ

مرد گوشی رو قطع میکنه...مردای دیگه با تعجب مات و مبهوت به اون خیره میشن...

بعد مرد میپرسه:این گوشی مال کیه؟؟؟!!!!!

 



درباره : داستان ,

بازدید : 45
نظرات ()
نوشته شده در : جمعه 18 اسفند 1391 |نویسنده : fateme75

یک روز یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف ناجوری می کنه.

بطوریکه ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه. ولی

هردوشون بطرز معجزه آسایی جون سالم بدر می برن.


وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه

شده بیرون میان، رانندهء خانم بر میگرده میگه:


- آه چه جالب شما مرد هستید!… ببینید چه به روز ماشینامون

اومده! همه چیز داغون شده ولی ما سالم هستیم! این باید

نشونه ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و

ارتباط مشترکی رو با صلح و صفا آغاز کنیم!


مرد با هیجان پاسخ میگه:


- اوه … “بله کاملا” …با شما موافقم این باید نشونه ای از طرف

خداباشه!


بعد اون خانم زیبا ادامه می ده و می گه:


- ببین یک معجزه دیگه! ماشین من کاملنداغون شده ولی این

شیشه مشروب سالمه.مطمئنن خدا خواسته که این شیشه

مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف خوش یمن که می تونه

شروع جریانات خیلی جالبی باشه رو جشن بگیریم!


و بعد خانم زیبا با لوندی بطری رو بهمرد میده.


مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان میده و در حالیکه زیر

چشمی اندام خانم زیبا رو دید می زنه درب بطری رو باز می

کنه و نصف شیشه مشروب رو می نوشه و بطری رو برمی

گردونه به زن.


زن درب بطری رو می بنده و شیشه رو برمی گردونه به مرد.


مرد می گه شما نمی نوشید؟!


زن لبخند شیطنت آمیزی می زنه در جوابمی گه:


- نه عزیزم ، فکر می کنم الان بهتره منتظر پلیس باشیم !

 



درباره : داستان ,

بازدید : 31
نظرات ()
نوشته شده در : جمعه 18 اسفند 1391 |نویسنده : fateme75

فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی

پیرمرد از دختر پرسید:
- غمگینی؟
- نه
- مطمئنی ؟
- نه
- چرا گریه می کنی ؟
- دوستام منو دوست ندارن
- چرا ؟
- جون قشنگ نیستم
- قبلا اینو به تو گفتن ؟
- نه
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم
- راست می گی ؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد
چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت.



درباره : داستان ,

بازدید : 39
نظرات ()
نوشته شده در : چهارشنبه 16 اسفند 1391 |نویسنده : احسان مرادی

موشی در خانه ی صاحب مزرعه تله موش دید؛

به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد؛

همه گفتند : تله موش مشکل توست به ما ربطی ندارد؛

ماری در تله افتاد و زن مزرعه دار را گزید؛

از مرغ برایش سوپ درست کردند؛

گوسفند را برای عیادت کنندگان سر بریدند؛

گاو را برای مراسم ترحیم کشتند؛

و در این مدت موش از سوراخ دیوار نگاه می کرد؛

و به مشکلی که به دیگران ربط نداشت فکر می کرد ...!



درباره : ادبیات , داستان ,

بازدید : 37
نظرات ()
نوشته شده در : دوشنبه 14 اسفند 1391 |نویسنده : احسان مرادی

شناختنت بی گناهترین گناهم بود ،یافتنت بهانه دلم وخواستنت نیازم ،

وباتو بودن آرزویم وتورا گم کردن پیدایش سراب بود .
تو مانند پرستو آمدی وبه دورترین دیار غربت رفتی،بی تو ثانیه ها تکراری شده اند
وآینه چیزی جز سراب را نسان نمی دهدو شقایق غریبی می کندو
جاده در انتظار مسافر است و هنوز دلم بی تو بهونه میگیردو
من آرزوهایم را عاشقانه زمزمه می کنم و
منتظرت هستم


درباره : ادبیات , داستان ,

بازدید : 35
نظرات ()
نوشته شده در : دوشنبه 14 اسفند 1391 |نویسنده : احسان مرادی

ﺩﺧﺘﺮ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﺁﺑﻠﻪ ﺳﺨﺘﯽ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﺴﺘﺮﯼ ﺷﺪ.
ﻧﺎﻣﺰﺩ ﻭﯼ ﺑﻪ ﻋﯿﺎﺩﺗﺶ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﺻﺤﺒﺘﻬﺎﯾﺶ ﺍﺯ ﺩﺭﺩ ﭼﺸﻢ ﺧﻮﺩ ﻧﺎﻟﯿﺪ.
ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺯﻥ ﺷﺪﺕ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺁﺑﻠﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺭﺍ ﭘﻮﺷﺎﻧﺪ.ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﻋﺼﺎﺯﻧﺎﻥ ﺑﻪ
ﻋﯿﺎﺩﺕ ﻧﺎﻣﺰﺩﺵ ﻣﯿﺮﻓﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺩﺭﺩ ﭼﺸﻢ ﻣﯿﻨﺎﻟﯿﺪ.
ﻣﻮﻋﺪ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﻓﺮﺍ ﺭﺳﯿﺪ.ﺯﻥ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺻﻮﺭﺕ ﺧﻮﺩ ﮐﻪ ﺁﺑﻠﻪ ﺁﻧﺮﺍ ﺍﺯ ﺷﮑﻞ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ
ﺷﻮﻫﺮ ﻫﻢ ﮐﻪ ﮐﻮﺭ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ.
ﻣﺮﺩﻡ ﻣﯿﮕﻔﺘﻨﺪ ﭼﻪ ﺧﻮﺏ ﻋﺮﻭﺱ ﻧﺎﺯﯾﺒﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﺑﻬﺘﺮ ﮐﻪ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﺑﺎﺷﺪ.
۲۰ ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺯﻥ ﺍﺯ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﻓﺖ، ﻣﺮﺩ ﻋﺼﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﮐﻨﺎﺭ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺭﺍ
ﮔﺸﻮﺩ.
ﻫﻤﻪ ﺗﻌﺠﺐ ﮐﺮﺩﻧﺪ.ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ“ :ﻣﻦ ﮐﺎﺭﯼ ﺟﺰ ﺷﺮﻁ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﺎ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﻡ


درباره : ادبیات , داستان ,

بازدید : 39
نظرات ()
نوشته شده در : جمعه 11 اسفند 1391 |نویسنده : احسان مرادی

دختره از پسره پرسید: من خوشگلم ؟
گفت: نه .
گفت: دوستم داری ؟
گفت: نوچ!
گفت: اگه بمیرم برام گریه میکنی ؟
گفت: اصلا !
دختره چشماش پر از اشک شد ...
ساکت شد و هیچی نگفت ..
پسره بغلش کرد و صورتش رو گرفت طرف خودش دست لای موهاش کرد و پیشونیشو چسبوند به پیشونیشو گفت : تو خوشگل نیستی زیبا ترینی واسه من ..
تو رو فقط دوست ندارم که دیوونه من عاشقتم ...
اگه تو بمیری برات گریه نمیکنم که ،
چون من هم میـــــــمیرم .....



درباره : ادبیات , داستان ,

بازدید : 39
نظرات ()
نوشته شده در : جمعه 27 بهمن 1391 |نویسنده : احسان مرادی


به نام خدا

* * *

میدونستی اشک گاهی از لبخندباارزش تره؟

جون لبخند رو به هرکس میتونی هدیه کنی

اما اشک رو فقط برای کسی می ریزی که

نمیخوای از دستش بدی ولنتاین مبارک

* * *

کنارت هستم برای روزی که دستان نازنینت را در دستان مضطربم میگذاری و ازم قولمیخواهی که تا ابد کنارت بمانم مردت هستم برای لحظه ای که از بزرگترها اجازه میگیری تا شاهزاده این مملکت بشوی مردی که پا به پایت در مغازه های شهر می آید تا وسواسهایت را برای خرید یک روسری ساده عاشقانه بپرستد کیست؟منم!


 

 

برای روزهایی که پدر و مادرمان پیر میشوند و میترسی که دختر خوبی برایشان نبوده باشی، من کنارت هستم تا خدمتشان کنیم و نترسی... برای ثانیه ای که پدران و مادرانمان به بهشت میروند من کنارتم تا درد یتیمی را کمتر حس کنی مردی که اشکهایت را میبوسد و موهای پریشانت را شانه میزند، منم

 

برا ی ثانیه ای که فرشته ای از بهشت در رحم تو به امانت می آید ، منم که کنارتم و تو در آغوش من هست که می آرامی

 

 

 

 

در تمام آن ۲۸۹ روز بارداری ، وقتی از قیافه می افتی و شکمت خط خطی میشود ونمیتوانی حتی درست راه بروی ، منم که کنارت هستم و شبها تن خسته ات را در آغوش میگیرم

مردی که دستانت را در آن لحظات پر درد و امید تولد میگیرد و عرق از پیشانی پر دردت پاکمیکند منم 

مردی که موهای تو و دخترت را قبل از خواب شانه میکند و شما را در آغوشمردانه اش میخواباند منم 

مردی که شبهای بیخوابی برایت قهوه و کیک شکلاتی می اورد تا قصه زندگیت را گوشکند ، منم 

مردی که با دستان خسته اش ،پاهای خسته تر تو از این زندگی سخت را ، هر شب نوازش میکند تا بیارامند کیست؟ منم 

در برف زمستان ، وقتی از خواب بیدار میشوی و میروی پشت پنجره ،کسیکه روی بخار شیشه اتاق اسمت را نوشته منم

مردی که اصرار داری موهایش را خودت اصلاح کنی منم

مردی که بلد نبود ،اما دوست داشت ناخنهایت را لاک بزند منم.کسیکه بارها و بارها نازت را میکشد و قهرهایت را خریدار است هنوز ، منم

مردی که هر پنجشنبه سالهاست به خاطر نذر روز خواستگاریش ، در خیریه ها کار میکند به عشقت و به شکرانه بودنت ، منم

سالهاست که شب عید میروی سراغ یتیمها تا شادشان کنی ، مردی که تمام این سالها کنارت کادو ها را خریده و روبان زده و همراهت بوده منم

وقتی از سر کار میخواهی به خانه بروی ، مردی که پیاده می آید کنارت که تا خانه با هم قدم بزنید ، کسی نیست جز من

مردی که خسته از کار روزانه به ضریح چشمانت پناه می آورد و تو حاجت روایش میکنی منم


آهای دختر شبهای پاییز ٬!


شبها که مضطرب از خواب میپری و در تاریکی در بسترت میگردی که ببینی هستم یا نه ، نبین...لمس کن تن مردی را که سردی روزگار را به خاطر تو به گرمای آغوشش مبدل کرده  اونیکه بعد از سالها همسری ، بدن از تناسب افتاده ات را می بوید و می بوسد:منم

 

 

 

روزی که اولین موی سپیدت را در آینه میبینی و اشک در چشمانت حلقه میزند ، منم 

که موهایت را در دستان مردانه ام جمع میکنم و در آغوشم سفت میفشارمت و در گوشتزمزمه میکنم که امروز دو برابر عاشقتم ای شراب کهنه »*

روزی که نگران چین و چروکهای تازه از راه رسیده صورت زیبایت میشوی،منم

که بهترین زیبارویان عالم را با ثانیه ای باتو بودن معاوضه نخواهم کرد،برای روزهایی که فرزندانمان میروند دنبال سرنوشتشان و تو در اتاقهایشان میگریی ، منم مردی که دستانت را میگیرد و تو را شبانه به کنار دریا میبرد تا هر چقدر میخواهی با بیکرانگی آب از دلتنگیهایت بگویی برای روزهایی که جسمت تغییر میکند و فکر میکنی دیگر زن نیستی و میترسی؛منم 

که بارها و بارها حس زن بودنت را به تک تک سلولهایت یاد آوریمیکنم...همان مرد

وحشی روزهای اولمان میشوم تا یادت نرود که تویی شاه بیت غزل زندگی من.

تقدیم به بهترینم و عزیزترینم ٠ ٠ ٠  :

نزدیک میشوم
وقتی حواست نیست
اونقدر که مرزی
جز لباست نیست
از پشت سر
چشماتو میگیرم

بگو کی ام؟

وگرنه می میرم

* * *

خدایــــــــــــا التمـــــــــــاست مــــــی کنـــــــــم

همــــــه دنیــــــــــایـــــــت ارزانــــــــــیِ دیگــــــــــــران !

ولــــــــــــــــی !!

آنــکـــــــــــه دنـیــــــــــایِ من اســــــــــت

مـــــــــــــــــــــالِ دیــگـــــــــــری نبــــــــــاشـــد ..

* * *

بـــــــــعضی وقتا هســـــت کــــــه دوس داری کـــــــنارت

بــــاشه…

محــــکــــم بـــــغــــلـــــت کـــــــنه…

بـــــذاره اشــــــک بریزی راحــــــت شــــــی….

بعــــــد آروم تو

گوشـــــت بگـــــه: ” دیوونــــه من که باهـــاتم

 



درباره : ادبیات , داستان ,

بازدید : 227
نظرات ()
نوشته شده در : شنبه 12 فروردين 1391 |نویسنده : احسان مرادی

گفتگو با خدا 4451

 
گفتگو با خدا Interview with god
گفتگو با خدا
I dreamed I had an Interview with god
خواب ديدم در خواب با خدا گفتگويي داشتم.
So you would like to Interview me? )God asked)
خدا گفت : پس ميخواهي با من گفتگو کني؟
If you have the time )I said)
گفتم : اگر وقت داشته باشيد.
God smiled
خدا لبخند زد
My time is eternity
وقت من ابدي است.
What questions do you have in mind for me?
چه سوالاتي در ذهن داري که ميخواهي بپرسي؟
What surprises you most about humankind?
چه چيز بيش از همه شما را در مورد انسان متعجب مي کند؟
Go answered ….
خدا پاسخ داد ...
That they get bored with childhood.
اين که آنها از بودن در دوران کودکي ملول مي شوند.
They rush to grow up and then long to be children again.
عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکي را مي خورند.
That they lose their health to make money
اين که سلامتي شان را صرف به دست آوردن پول مي کنند.
And then lose their money to restore their health.
و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتي ميکنند.
By thinking anxiously about the future. That
اين که با نگراني نسبت به آينده فکر ميکنند.
They forget the present.
زمان حال فراموش شان مي شود.
Such that they live in neither the present nor the future.
آنچنان که ديگر نه در آينده زندگي ميکنند و نه در حال.
That they live as if they will never die.
اين که چنان زندگي ميکنند که گويي هرگز نخواهند مرد.
And die as if they had never lived.
و آنچنان ميميرند که گويي هرگز زنده نبوده اند.
God s hand took mine and we were silent for a while.
خداوند دست هاي مرا در دست گرفت و مدتي هر دو ساکت مانديم.
And then I asked …
بعد پرسيدم ...
As the creator of people what are some of life s lessons you want them to learn?
به عنوان خالق انسان ها ، ميخواهيد آنها چه درس هايي اززندگي را ياد بگيرند؟
God replied with a smile.
خدا دوباره با لبخند پاسخ داد.
To learn they cannot make anyone love them.
ياد بگيرند که نمي توان ديگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد.
What they can do is let themselves be loved.
اما مي توان محبوب ديگران شد.
learn that it is not good to compare themselves to others.
ياد بگيرند که خوب نيست خود را با ديگران مقايسه کنند.
To learn that a rich person is not one who has the most.
ياد بگيرند که ثروتمند کسي نيست که دارايي بيشتري دارد.
But is one who needs the least.
بلکه کسي است که نياز کم تري دارد
To learn that it takes only a few seconds to open profound wounds in persons we love.
ياد بگيرن که ظرف چند ثانيه مي توانيم زخمي عميق در دل کساني که دوست شان داريم ايجاد کنيم.
And it takes many years to heal them.
و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التيام يابد.
To learn to forgive by practicing forgiveness.
با بخشيدن ، بخشش ياد بگيرن.
To learn that there are persons who love them dearly.
ياد بگيرند کساني هستند که آنها را عميقا دوست دارند.
But simply do not know how to express or show their feelings.
اما بلد نيستند احساس شان را ابراز کنند يا نشان دهند.
To learn that two people can look at the same thing and see it differently.
ياد بگيرن که ميشود دو نفر به يک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببينند.
To learn that it is not always enough that they are forgiven by others.
ياد بگيرن که هميشه کافي نيست ديگران آنها را ببخشند.
They must forgive themselves.
بلکه خودشان هم بايد خود را ببخشند.
And to learn that I am here.
و ياد بگيرن که من اينجا هستم.
Always
هميشه


درباره : ادبیات , داستان ,

بازدید : 43
نظرات ()
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
آمار کاربران
نام کاربری :
رمز عبور :

رمز عبور را فراموش کردم ؟
آمار بازدید:
میهمان آنلاین: 1
بازدید امروز: 9
بازدید دیروز: 2
بازدید کلی: 51,310
مطالب و نظرات:
تعداد مطالب: 541
تعداد نویسندگان: 29
عضویت:
مجموع کاربران: 15
اعضای آنلاین:

مطالب جدید
هیـ ـچ مـ ـی دونستـ ـی تاریخ : جمعه 25 مهر 1393
رویـــا تاریخ : جمعه 25 مهر 1393
مهربانـــم ! تاریخ : جمعه 25 مهر 1393
یکی بود یکی نبود تاریخ : جمعه 25 مهر 1393
ﻣــﯽ ﺩﺍﻧـــﯽ… تاریخ : دوشنبه 26 خرداد 1393
ساعتها زیر دوش می نشین تاریخ : دوشنبه 26 خرداد 1393
دختر جون وقتی ناراحتی تاریخ : دوشنبه 26 خرداد 1393
امشب تمام حوصله ام تاریخ : دوشنبه 26 خرداد 1393
همین که تو میدانــی تاریخ : دوشنبه 26 خرداد 1393
هر گاه صدای جدیدی سلام میکند تاریخ : دوشنبه 26 خرداد 1393
درباره ما

بنام اوکه آنقدرآه کشیدم تا تو رابرایم فرستاد
جستجو

صفحه نخست | عضویت | ورود کاربران | آرشیو | خوراک | تماس با ما

Copyright © 2011 desgin : erfan abbasiDesigned BY: Mehrdad Dashti